آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

غریب و قریب!

پنجشنبه 8 دی ماه سال 1390 ساعت 10:41 PM

یاقریب.


باید غریبی کشید تا قریب شد...



پ.ن1:

سلام، به رفقای بزرگوارم.

چند روزی مرخصی گرفته بودم، دیگه یواش یواش باید برگردم.

قسمت بود دوباره بنویسیم.

پ.ن2: التماس دعا


سوم صفر1433



بعدا نوشت (901130):

سلام. خیلی وقته می خواستم سر بزنم اما فرصت نمی شد!

فقط اومدم بگم که حدود دو ماهی هست که برای بار دوم پسورد ایمیلم رو از دست دادم.

فکر می کنم هک شدم. دوستان اگه ایمیلی از طرف من دریافت کردن مطلع باشن که من نیستم. مگر اینکه باز پس گیریش رو از همین جا اعلام کنم.


خدانگهدار. التماس دعا

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

امر به منکر و نهی از معروف؟!!!

سه شنبه 9 فروردین ماه سال 1390 ساعت 02:29 AM

یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح.


می گفت:

صبح بعد شستشوی صورتم، توی آینه نگاه می کردم که ذهنم رفت به 7، 8 سال قبل...

همون روزایی که تازه چهارتا شیوید که به زور می شد اسمش رو گذاشت سبیل، توی صورتم نمایان شده بود. یادمه یکی که دو برابرم سن و سال داشت، صدام کرد و گفت: فلانی، یه تیغ درست و حسابی توی صورتت بنداز، ریش و سیبیلت خیلی زود کامل میشه.

یادمه لبخند کوچکی از من، شد پاسخش!

نمی دونم شاید از بعضی ها انتظار بعضی حرفا نمیره، شایدم به بعضی ها نمی شه یا سخته بعضی حرفا رو گفت، یا شایدم منطقت، منطق خیلی ها نیست! شایدم... نمیدونم، بگذریم.

اینم مثل خیلی حرفای بودار و نادرست دیگه که الان مرسوم شده و خیلی راحت زیر پرچم شعارهای نادرستی چون "هدف وسیله رو توجیه میکنه" و خیلی شعارای دیگه زده میشه و تحت توجیهات نادرست و بهانه هایی انجام میشه.

این که مرام دین مبین ما نیست!!

هدف درستی که بخواد از راه نادرست حاصل بشه، مطرود اسلام عزیز هست.

اینا رو که میگفت یاد مرام امام علی (علیه السلام) افتادم.

یاد جنگ سپاه امام علی (علیه السلام) و معاویه پلید افتادم. همون موقعی که امام پس از تسلط بر شریعه فرات - جایی که میشه از فرات آب برداشت - با وجود اینکه معاویه و سپاهش قبلا آب را بر سپاهیان امام بسته بودند، اما امام علی علیه السلام این کار رو نکرد و آب رو نبست.

هدف از بین بردن خصم خدا و دین بود اما نه از راه نادرست.

که بستن آب دور از جوانمردی و مروت و اعتقادات ناب اسلامی امام و یگانه وصی برحق رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است.


+++


می گفت: سال ها گذشت و دیدیم صورت بدون تیغ هم کامل می شود.

می شود با کنار گذاشتن همه ی تیغ ها، کامل گشت، همان طور که پیشوایانمان کامل گشتند.

خدایا از تو صبر مسئلت می کنیم.



پ.ن1:خیلی دلم میخواست، حداقل برای مدتی دنیایی رو تجربه کنم که بتونم به اختیار خودم، بعضی چیزا رو از داخلش حذف کنم، حالا هرچند که در برخی موارد، وظیفه حذف نکردن باشه!

حذف چیزایی مثل وبلاگ، ایمیل، اینترنت، کامپیوتر، موبایل، تلویزیون و ...

و اضافه و پررنگ تر کردن حضور چیزا و کسایی مثل کتاب و ...

حالا یه جورایی - البته نه به طور کامل - مجبورم توی این دنیا قرار بگیرم!

دیگه چیزی به اعزامم برای خدمت مقدس سربازی نمونده.


پ.ن2: تشکر از دوستان بزرگوارم که بنده رو در این مدت همراهی کردند. احیانا اگر ناخواسته باعث آزده خاطر شدن دوستان شدم عذرخواهی می کنم. انشاالله حق همسایگی رو خوب به جا آورده باشم . دعاگوتان هستم، متقابلا بنده رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید.

پ.ن3: یه مدت زیادی خونه نیستیم و بروز نمی شیم.

پ.ن4: می بخشید، احساس می کنم این آخر کار اصلا جمله بندیم خوب نشد!

پ.ن5: با آرزویی سالی پرخیر و برکت و موفقیت برای تک تک دوستان بزرگوار، توام با فرج حضرت ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و عنایات خاصه ایشان.


بعدا نوشت(13900217):

سلام،

به یکی از اساتیدم که چند سال باهاش بودم و توی زندگیم نقش ویژه ای داشت، زنگ زدم و یه قرار ملاقات گذاشتم، خدا بهشون دوتا پسر گل داده بود، پسر 5 ساله اولی یه بیماری سختی داشت، خیلی متاثر شدم...

دوستانم، لطفا یه حمد به نیت شفا بخونید و براشون دعا کنید...

خدانگهدار.


یاعلی(ع)


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شهادتت مبارک...

چهارشنبه 25 اسفند ماه سال 1389 ساعت 5:21 PM

بسم رب الشهدا و الصدیقین.


*مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا*

از میان مؤمنان مردانی ‏اند که به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا کردند برخى از آنان به شهادت رسیدند و برخى از آنها در [همین] انتظارند و [هرگز عقیده خود را] تبدیل نکردند.

(سوره مبارکه احزاب/23)


+++


نمیدونم، تا حالا اس ام اسی براتون اومده که دقیق منطبق بر حال و هوای همون موقعیتتون باشه؟!

یا سر یه دو راهی مونده باشید، دو راهی که سرنوشت زندگی دنیا و آخرتتون به انتخاب یکی از اون ها بستگی داشته باشه.

یا اینکه تحت فشار روحی سنگینی باشید و با رسیدن یه اس ام اس، تسکین پیدا کنید.

یا اینکه به دلتون بیافته یه اس ام اس با یه مضمون خاص برای دوستتون بفرستید و بعد از اینکه دوستتون پاسخ داد، متوجه بشید اون به دل افتادن شما، بی حکمت با وضعیت و موقعیت دوستتون نبوده، بلکه انطباق کامل داشته!!

گاها پیش اومده که ازون سر ایران، کسانی که چند صباحی بیش تر با هم همنشین نبودیم و الان صدها کیلومتر باهم فاصله داریم، اس ام اس هایی این چنینی زدند.

جالب اینجاست که اکثرا هیچ کدوم متوجه نمی شن که اس ام اسشون این همه تاثیر گذار بوده!

الان یه مقدار متوجه میشم که وقتی اون بزرگوار می گفت: جهاد کنید با ایمیلتون، جهاد کنید با اس ام استون و ... یعنی چی!

تازگی یکی ازین موارد برام پیش اومد که میخوام بازگوش کنم، البته به خاطر یه موضوع دیگه -که متوجه خواهید شد- بازگو می کنم، وگرنه گفته نمی شد.


+++


چند روز بیشتر از سفر کربلای ایران نمی گذشت و هنوز، کامل کامل دوباره خاکنشین دنیا نشده بودیم، به دلم افتاد یه اس ام اسی با مضمونی خاص و مرتبط با سفرمون به همسفر و رفیق دوست داشتنیم "سید محمد" - که در واقع ایشون اجازه ورود و دعوتنامه من رو از شهدا گرفتن. بازم ممنون سید محمد- بفرستم.

اس ام اسی که یه عزیز بزرگوار دیگه برام فرستاده بود.

متن اس ام اس این بود که:

" شهادت، داستان ماندگاری آنانیست، که دانستند دنیا جای ماندن نیست. "

دکمه سند زده شد، چند ثانیه بعد صدای ضعیفی که نشون از دلیورد شدن اس ام اس داشت به گوش رسید. چند دقیقه گذشت و پاسخی با این مضمون به دستم رسید:

" سید، عموم از دنیا رفت "

شکه شدم...

زنگ زدم، سید محمد چی شده؟! کدوم عمو؟!

با صدای بغض آلودی جواب داد: دکتر...

و خوندم: " انا لله و انا الیه راجعون "

یه مقدار باهاش صحبت کردم، دلداری، تسلیت و ...

دیدم حالش خوب نیست، صلاح دیدم خداحافظی کنم.

چند ساعتی گذشت، برخورد دیگران برام خیلی تاثیرگذار بود، وقتی این خبر رو می شنیدن!!

تماس گرفتم، حالش رو پرسم و ... آخرین اس ام اسم با این مضمون بود که:

" شکیبا باش سیدمحمد، به هر کسی گفتم، برخورد جوری بود که نشون از بزرگی و خدایی عمو داشت. مهمون سفره اجداد بزرگوارشون هستن."


+++


فردا صبح، دیر به تشییع رسیدم، وقتی رسیدم مراسم تموم شده بود، آروم آروم توی حیاط خلوت امامزاده به سمت مزار راه افتادم و توی فکر بودم که صدایی، من رو به خودم آورد. یکی از خانمای فرهنگی و مادر یکی از دوستان دوران راهنمایی بود، خودشون رو معرفی کردن و التماس دعا داشتن برای مریضشون - یه خانمی بودن با 3تا فرزند که سرطان گرفته بودن- در حین صحبتاشون تغییر صدایشون حکایت از جاری شدن اشکاشون داشت.

بعضی اوقات آدم چقدر شرمنده میشه!

بعد از اتمام حرفاشون، چشم گفتم و اجازه رفتن گرفتم و توی دلم گفتم که: من که آبرو و قربی ندارم اما از دوستانی که آبرویی دارند، میخوام که دعا کنن. انشالله به برکت آبروی اهل بیت علیهم السلام و دعای دوستان بهبودی هر چه زودتر حاصل بشه.

- دوستان بزرگوار، انشاالله دعا یادتون نره، از بقیه دوستانتون هم بخواهید -

ازشون دور می شدم در حالی که بدجور داغون و توی فکر بودم، بیشتر به خودم فکر می کردم!


+++


اصلا به کلی فراموش کردم که بعد تدفین خوبه یه سری از اعمالی رو برای میت انجام داد.

دیگه کسی سر مزار نبود، غیر سیدمحمد و سه جهار نفر دیگه که اوناهم داشتن آماده رفتن میشدن. فاتحه ای خوندم و باهم بر می گشتیم که سیدمحمد گفت:

" سید، بین خودمون بمونه، عمو جانباز شیمیایی بود، اصلا بروز نمی داد و هیچ جایی هم اسمش نیست، هیچ جا."

سکوت عجیبی وجودم رو گرفت، حرف سنگینی بود، هضمش برا بچه ای مثل من، خیلی سنگین بود! انگار اصلا نمی فهمیدم!!

ازم چیزی پرسید، مجبور شدم جواب بدم اما درست متوجه نبودم چی میگم و چی باید بگم!

بعضی ها چقدر بزرگ هستن!! چقدر عظمت دارن!!

بعدا از طریق دیگه فهمیدیم، آثار همون مجروحیت و استنشاق گازهای شیمیایی بود که دکتر رو در سن 42 سالگی به دیدار و میهمانی همرزمان شهیدش برد.



آقا سید، شهادتت مبارک.

مگر نه این است که محب جز وصال محبوب نخواهد؟!

... شهادتت مبارک.



پ.ن: سید محمد،

تسلیتم رو پذیرا باش، برای از دست دادن و خلا نبود چنین عزیز بزرگواری.

پ.ن2: خدایا! به خانواده سیدمحمد و ما صبر عطا فرما.

پ.ن3: راهشان پر رهرو...

پ.ن4: روح سید و رفقای شهیدش رو شاد کنید با نثار حمد و سوره ای.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خبر فوق العاده مهم!!!!

پنجشنبه 19 اسفند ماه سال 1389 ساعت 01:05 AM


در رسمی شدن دین مبین اسلام در آلمان سهیم باشید...


جهت خواندن ادامه مطلب کلیک بفرمایید...


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

و باز هم ما ماندیم و این شهر شلوغ!

سه شنبه 17 اسفند ماه سال 1389 ساعت 3:07 PM

یا محیی.


سفر به پایان رسید، خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو می کردم!

با اینکه حرف زیاد دارم اما نمی خوام چیزی بگم!

این سفر با سفرای دیگه خیلی فرق می کرد،

باید حسش کرد، گفتنی نیست!!

جا پای کسانی پا گذاشتیم که همه چیزشون برای خدا بود! همه چیز...


دعاگوی دوستان بزرگوار بودیم،

انشاالله بزودی همه دوستان دعوت بشن، مخصوصا اونایی که تا حالا دعوت نشدن.



و باز هم ما ماندیم و این شهر شلوغ.


پ.ن1: غروب شلمچه

پ.ن2:  هر کی دلش گرفته و هنوز نرفته کربلا، با من بیاد بریم جنوب مرکز عشقه به خدا...

(جهت دانلود کلیک بفرمایید.)


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5    >>